محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1152
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آنگاه حجاج گفت : « ناچار بايد سخنان ناروا بگويم . » پيمبر گفت : « بگوى . » حجاج گويد : سوى مكه روان شدم و چون به ثنية البيضا رسيدم كسانى از قرشيان را ديدم كه به جستجوى خبر آمده بودند و از كار پيمبر مىپرسيدند كه شنيده بودند سوى خيبر رفته است و مىدانستند كه خيبر به مرد و استحكام ، مركز معتبر حجاز است و از اسلام من خبر نداشتند ، و چون مرا بديدند گفتند : « حجاج بن علاط آمد و خبر پيش اوست ما را از كار محمد خبر بده كه شنيدهايم سوى خيبر رفته كه ديار يهود و ييلاق حجاز است . » گفتم : « من نيز خبر يافتهام و خبرهاى خوش دارم . » و چون به دور شتر من جمع شدند گفتم : « چنان به هزيمت شدند كه هرگز نظير آن نشنيدهايد و از ياران وى چندان كشته شد كه هرگز نظير آن نشنيدهايد ، محمد را اسير گرفتهاند و گفتهاند او را نمىكشيم و به مكه مىفرستيم تا وى را به خونخواهى مردان قريش بكشند . » گويد : آنها برخاستند و در مكه بانگ زدند و گفتند : « خبر خوش آمد و در انتظار محمد بايد بود كه بيارندش و اينجا كشته شود . » آنگاه گفتم : « مرا كمك كنيد تا مال خويش را فراهم آرم كه مىخواهم سوى خيبر شوم و پيش از تجار ديگر از باقيماندهء محمد و ياران او چيزى به دست آرم . » گويد : قرشيان مال مرا با سرعتى كه نديده بودم فراهم كردند آنگاه سوى همسرم كه مالى پيش او داشتم رفتم و گفتم : « مال مرا بده كه به خيبر روم و پيش از تجار ديگر چيزى بخرم . و چون عباس بن عبد المطلب از حكايت خيبر يافت بيامد و پهلوى من ايستاد - من در خيمهء يكى از تجار بودم - و گفت : « اين خبر چيست كه آورده اى ؟ . » گفتم : « آيا سخن مرا مكتوم ميدارى ؟ . »